تبليغاتX
الفبای پنجره
کمی سلام.عده ای چند روز پیش حرمت عاشورا را شکستند.درست نمیدانم با باتوم شکستند یا با چماق.البته در گوشه ای دیگر عده ای با هلهله!! انچه ستودنی بود همان سرمایی بود که مردم را متفرق میکرد.

از هرچه بگذریم سخن دوست خوش تر است.حداقل یکی اینجا یکی را تایید کند.نه سزاوار سکوتیم و نه سزاوار کشتن.

"امتاً قتلتک و امتاً ظلمتک و امتاً سمعت و راضياً به".در زیارت عاشورا برای عداه ای اشک اور است.و کمی قبل تر" آيه ۵۳ سوره مائده"بران تر از همیشه از روی منبر بلند میشود.یکسری اصول دیگر جواب نمیده......هرکسی به هر کسی میرسد مرگ بر تو میگوید. اصلا مگر قرار نبود غیبت نباشد.....!!!پس داستان این " سقط من عین" چیست.دیوانگی هم حدی دارد.همانطور که روزی صبر لبریز میشود.

هرمی ها را میگیرند ولی هر روز در پی ساختن یک هرم بزرگتری هستند.ببینم خدا این روزگار کلید stop ندارد.



+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 دی1388ساعت 11:54  توسط یاسر  | 

حتی در همین هیاهوی امتحان شیمی, یادم می اید می گفتند که هر مجهولی را که در سوله های دیدبانی من وتو بالاجبار به میهمانی می اید... دست نزن!! نا جوشش همان چشمه های زیبای چشمت ان را,مثلا بیرون بیاندازد!!

البوم دوستم مرا بیاد این نصیحت انداخت.!؟!

هیچ وقت یادم نمی اید که توانسته باشم زیر تیرباران نگاه میزبان,بدرستی پوست پرتقال پذیرایی اش را "درست"کنده باشم! اگرچه مادرم میگفت او مرا دوست دارد که به من پرتقال داده است.حتی اگر چنین باشد,کدام میزبانی بر سر سفره,در کاسه مهمان بدنبال مو می گردد.

وقتی مطالب امتحان فردایم را خوب خوانده باشم.نمیدانم....چرا؟وقتی زیاد بالای سرم مراقب اند.هوس تقلب به سرم میزند.یاااااااااا نه همه چیزم فراموش میشود! گاهی هم اصلا فرصت دیدن 90 هم نمیکنم از بس.دیگر چشم هایم نمی بیند!!!نه اصلا تلویزیونمان خراب شده. البته دلیلش این هم میتواند باشد که,پدرم اصلا دوست ندارد تا دیر وقت من پای تلویزیون باشم!!!

به نظر کدامیک از شما! خودکار وقتی که تو می لرزی,نمی نویسد,چه فرق می کند عصبانی باشی یا ترسیده!!! خواه  همه برای نوشتن هایت شیمی معدنی باشد یا الی.

+ نوشته شده در  شنبه 21 آذر1388ساعت 3:23  توسط یاسر  | 

 همیشه برای ترقی نیاز به زمان هست... اما!!با وجود سرعت سرسام آور ترقی مدرنیزم هنوز برای تجربه ساکت ترین است.

از امروز تخته سیاه من و معین

www.kawak.blogfa.com

+ نوشته شده در  جمعه 6 آذر1388ساعت 16:58  توسط یاسر 

عمري خطاب كردند ناخورده مست ما را
آويختند چون تاك از داربست ما را
آيينه وار بوديم همراز سينه صافان
آن آهنين دل آمد در هم شكست ما را
دل بسته شرار آن آتشين نگاهيم
بگذار تا بنامند آتش پرست ما را
دزدانه تا كي و چند،اين پرده را برانداز
بگذار تا ببينند ساغر به دست ما را
بي حد زدند ما را،از حد گذشته بوديم
شاديم از آنكه ديدند هوشيار و مست ما را

چو تاك اشك فشاندي،شراب از آب درآمد
عرق به گونه نشاندي،گلالب از آب درآمد
هزار خوشه خوشرنگ و ناب در خم خامي

کتاب 1

به قصد خير فشرديم و آب از آب درآمد
كنون كه قصد اقامت در اين سراي فكندي
عمارت دل ما هم سراب از آب درآمد
به زير سايه مذموم گيسوان سياهت
هر آنچه شعر سروديم،ناب از آب درآمد
تمام عمر سروديم در هواي تهمتن
دريغ و درد كه افراسياب از آب درآمد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 22:27  توسط یاسر  | 

الزامات جاری در قوانین طبیعی که گاهی ما انرا تنازع برای بقا می نامیم , میتوان قابل تزریق به مجموعه انسانی باشد.انجاست که معنای واقعی بقا شکل میگیرد.

نیل به ایده ال ها قبل از انکه نیازمند تلاش باشد به یک برنامه منسجم نیازمند است.انجا که عقاب در بالاترین نقطه برای زندگی دوباره بدنبال یک تغییر دردناک است,میتوان گفت هر سیستم در حال تنفس ,خواه وجود خارجی داشته باشد یا نه باید در پی تحول باشد وانهم تنها معطوف به روزمرگی ها نیست و گاه به قیمت ادامه زندگی است.

یک راه هرچند هم راست باشد,انکار بی عیب و نقص بودن ان قابل قبول نیست.تنفس از عقاب زمانی گرفته می شود که دیگر نوک خود را عوض نکند.

 انروز برایم شروعی مزاح آلود بود اما اعتراف میکنم لذت انتهایی بی نظیر بود..

http://photo.accuweather.com/photogallery/2007/8/500/919b4f8d9.jpg

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 1:23  توسط یاسر  | 

نوازش ها به چشم خویش دیدم

سخن ها چون عسل من می شنیدم

ولیکن دلنوازی به ز دوستان

به جانم غیر مادر من ندیدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 13:27  توسط یاسر  |