|
عمري خطاب كردند ناخورده مست ما را چو تاك اشك فشاندي،شراب از آب درآمد به قصد خير فشرديم و آب از آب درآمد + نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388 22:27 توسط یاسر |
الزامات جاری در قوانین طبیعی که گاهی ما انرا تنازع برای بقا می نامیم , میتوان قابل تزریق به مجموعه انسانی باشد.انجاست که معنای واقعی بقا شکل میگیرد. نیل به ایده ال ها قبل از انکه نیازمند تلاش باشد به یک برنامه منسجم نیازمند است.انجا که عقاب در بالاترین نقطه برای زندگی دوباره بدنبال یک تغییر دردناک است,میتوان گفت هر سیستم در حال تنفس ,خواه وجود خارجی داشته باشد یا نه باید در پی تحول باشد وانهم تنها معطوف به روزمرگی ها نیست و گاه به قیمت ادامه زندگی است. یک راه هرچند هم راست باشد,انکار بی عیب و نقص بودن ان قابل قبول نیست.تنفس از عقاب زمانی گرفته می شود که دیگر نوک خود را عوض نکند. انروز برایم شروعی مزاح آلود بود اما اعتراف میکنم لذت انتهایی بی نظیر بود.. + نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388 1:23 توسط یاسر |
نوازش ها به چشم خویش دیدم سخن ها چون عسل من می شنیدم ولیکن دلنوازی به ز دوستان به جانم غیر مادر من ندیدم + نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388 13:27 توسط یاسر |
زندگی؟؟؟ زندگی اب دادن به زمین,زدن بیل,کلنگی به زمین زندگی شرشراب,خش خش برگ,وزوز باد زندگی کپسول وقرص و کتاب زندگی همین حال شماست زندگی وام و حقوق زورکی زندگی درد وغمای کودکی زندگی مست و خمارعشقکی زندگی,های زندگی,مسخره ای,مسخره ای!! به نظر زندگی طولانی است به نظرعشق فقط شب بازی است به نظر"پنجره"ها فولادی است خبر از شستن چشم ها نیست جور دیگرباید دید در کار نیست زندگی جذر همین فاصله هاست زندگی حرکت ثانیه هاست زندگی فرصت مختصری است مثل یک شربت گرم,,,,,,,,,کنارش عشق مثل یک قطعه یخ تازه ها شنیده ام می گویند زندگی را با عشق نوش جان باید کرد + نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388 13:22 توسط یاسر |
من : الف.ب..پ..شروع شد.نسيم شبانه تا دل صبح دوباره دستهايم را برروي كاغذ نوازش ميدهد.دوباره تقليد از انشتين ها .. ولي اين بار براي ..پوچ... نوشتن. گوش كن!! :بانوي موسيقي و گل شاه پري رنگين كمون تو: ... ايست..... داري لطافت زيادي به خرج ميدي،حواست هس؟مگه نشنيدي:زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم! من: پيچك دست از پنجره كوچك آرزوهايم بكش.امشب الفباي درونم م.اميد رابه مهماني گرفته. در پشت ستون هاي همان كلمه كليشه اي -- سربه فلك كشيده --فردوسي، در لابه لاي آن علف هاي هرزه نيم بيدار،ضخامتي آهكي اخو ان را بالا كشيده.در پشت همه شلوغي هاي توس، دست هاي چروكيده پيرمرد است كه با يك ليوان آب نوازشي بر زمستان ميكشد،وچشمان اشك آلودش به دنبال ارغنوني ديگر است. تو: خوبه ! ولي يه مقدار سرعتت زياده ... من: يادته...؟پسرك ..با يه شال...
كه سرما سخت سوزان است تو:بسه ! بسه!ببند اون پنجره مسخرتو...برو..برو...با يه كاغذ سفيد بيا..پراز دوستي و مهربوني من:كاغذ سفيد..پر..؟ تو: معلومه ديگه!دوستي و محبت انتها نداره...سسسس بيا نزديك!!!)تازه خودكارتم روون تر مينويسه( من:نه هنوز ادامه داره...تا خود تيغه صبح. نمي دانم شايد اگر ثالث ها ..آخر شاهنامه را نمي گفتند ،امروز زير پاي مشتاقان فردوسي،در پشت ان باغ مدفون نبودند... نفس اخر:نه از رومم نه از زنگم همان بيرنگ بيرنگم،بيا و دست بگشاي دل تنگم! تو:آدم شدن ساده تر از آدم موندنه.... + نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388 6:53 توسط یاسر |
گاهی حتی فرصت نمی شود به گذشته بازگشت. در گوشه های تنهایی حتی!به خود این اجازه را نمیدهیم. با چشمانی خمار به دنبال اینده ایم.غافل از اینکه اکنون همان اینده دیروزهاست برگرد به کودکی... یادت هست پناهی را؟(من میخام برگردم به کودکی!پشت سوال) چقدر دست ها و بی اندازه گوش ها خسته می شوند وقتی از دل نوشته می شود. یک نسیم خالی..گذر زمانم را تبریک می گویید."مبارک بادت! اینده ات به سمتت می خرامد" یک کتابچه, پر از " الفبا ".گذشته ات را می سازد.تمام شد کاغذم. من میخام برگردم به کودکی! پشت سوال... + نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد1388 19:45 توسط یاسر |
|
| |||||